تبليغاتX
۞عشق من ..؟.. جونم(زيباترين خانم جهان)♥©

۞عشق من ..؟.. جونم(زيباترين خانم جهان)♥©

Ali AbdolMleki***Chelsea***Reza Sadeghi***Ebru gundesh***Homayoon

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟

                                  

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.

تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ

و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است .

انگشت دوم خواهر و برادر .

انگشت وسط خود شما .

انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 0:58  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

نامه یه پسر۹ساله به دختر همسایه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 14:59  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

سری جدید عکس های عاشقانه

 

سری جدید عکس های عشقولانه رو می تونید در ادامه مطلب با کیفیت عالی ببینید ... بسیار زیبا هستند ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 21:13  توسط   | 

اس ام اس عشقولانه جدید

 

سری جدید  اس ام اس های عاشقانه رو توی ادامه مطلب می تونید ببینید... بسیار زیبا هستند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 16:33  توسط   | 

جملات عاشقانه از دکتر علی شریعتی

 

در ادامه مطلب می تونید  جملات عاشقانه ای رو از دکتر علی شریعتی  ببینید ... بسیار زیبا هستند ...

 

بیا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 9:11  توسط   | 

كوچه قديمي ما

میون این همه کوچه که بهم پیوسته              كوچه قديمي ما، كوچه بن بسته!

ديوار كاهگلي باغ خشك                          كه پر از شعراي يادگاريه

مونده بيا ما و اون رود بزرگ                           كه هميشه مثل بودن، جاريه

توي اين كوچه به دنيا اومديم                   توي اين كوچه داريم پا ميگيريم

يه روزم مثل پدربزرگ بايد                             تو همين كوچه بن بست بميريم

اما ما عاشق روديم مگه نه                      نمي تونيم پشت ديوار بمونيم

ما يه عمر تشنه بوديم مگه نه                      نبايد آيه حسرت بخونيم  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/12ساعت 19:0  توسط همکار  | 

آف های خواندنی در چت

 هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم


 افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه


 شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني


  مرگ آن نيست كه در قبر سياه دفن شوم ؛مرگ آنست كه از خاطر تو با همه ي خاطره هام محو شوم


 اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند


  مانند پرنده اي باش که روي شاخه اي سست و ضعيف مي نشيند و آواز مي خواند احساس مي کند که شاخه مي لرزد اما با اين حال به خواندن ادامه مي دهد چون مي داند و مطمئن است که بال و پر دارد "ويکتور هوگو


  عشق کليد شهر قلبهاست به شرط آنکه : قفل دلت هرز نباشه تا با هر کليدي باز بشه


اگه صخره و سنگ تو مسيره رودخانه ي زندگيت نباشه صداي آب اصلا قشنگ نيست


 شکسپير مي گويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 0:42  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

کوه عشق...

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 13:36  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

صداقت

اگه تا روز قيامت
داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو مي مونم
با دلي پر از صداقت

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 2:22  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

بوسه....

                                                            بوسه

                                  

                                               بوسه يعنی وصل شيرين دو لب

                 بوسه يعنی خلسه در اعماق شب

                   بوسه يعنی مستی از مشروب عشق

                   بوسه يعنی آتش و گرمای تب

                 بوسه يعنی لذت از دلدادگی

                 لذت از شب , لذت از ديوانگی

                    بوسه يعنی حس طعم خوب عشق

                     طعم شيرينی به رنگ سادگی

                       بوسه آغازی برای ما شدن

                       لحظه ای با دلبری تنها شدن

                       بوسه سرفصل کتاب عاشقی

                       بوسه رمز وارد دلها شدن

                    بوسه آتش می زند بر جسم و جان

                    بوسه يعنی عشق من , با من بمان

                      شرم در دلدادگی بی معنی است

                   بوسه بر می دارد اين شرم از ميان

                     طعم شيرين عسل از بوسه است

                     پاسخ هر بوسه ای يک بوسه است

                      بهترين هديه پس از يک انتظار

                    بشنويد از من فقط يک بوسه است

                       بوسه را تکرار می بايد نمود

                    بوسه يعنی عشق و آواز و سرود

                    بوسه يعنی وصل جانها از دولب

                    بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 1:37  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

سو تفاهم

يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چيز از بين ميره ... و اين قانون براي همه تکرار ميشه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت 22:2  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

دل من هواتو کرده...

رو درودیوار این شهر
همش از تو یادگاره
توی این کوچه تاریک
منو تنها نمی ذاره

یاد حرفهای قشنگت
که تو قلبم لونه میکرد
یاد دلتنگی چشمات
که منو بهونه میکرد

میزنه آتیش به جونم
 پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاش بودی و می دیدی
بی تو من تنهاترینم

توی این بازی که ساختی
من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر
عشقی که من از تو ساختم
مگه تو دوستم نداشتی؟
از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار
که منو تنها گذاشتی

میشینم منتظر اینجا
تا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفام
بریم تا ماه و ستاره
می دونم میای یه روزی
یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکستم
سر این کوچه می میره

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت 13:56  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

نظر سنجی عمومی(پسرها یا دختر ها)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت 2:25  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

نظر شما چیه؟؟؟

من ،

 مثل همه زنها ...

نیامده بودم که تحریک بشوم یا تحریکت کنم ...

آمده بودم چون دلم همزبان میخواست

و به خودم میگفتم اگر قیمت این همزبان تن دادن است ...باشد راهی نیست

...

بیست و چند سال است با من زندگی میکنی

هر شب تن میدهم ...

یک بار حتی همزبان من نشدی

...

همیشه میگویی ...اول سکس بعد حرف

بعد از اوجت بی آنکه فکر کنی من هم هستم ، همیشه میگیری میخوابی .

بیست و چند سال است

تا صبح هر شب بالای سر تو خوابم نبرده ...عادت کرده ام به تو که لخت خوابت میبرد ، دلم میسوزد پتو را میکشم روی تو سرما نخوری.... خودم تا صبح حرفهای نگفته را اشک میریزم 

و به بچه هایمان میگویم

که پدر یعنی عشق.... یعنی همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن 

...

تمام حرفهایی که ماند در دلم به هیچ ...

میدانی شب عروسی که وقت نشد حرفم را بشنوی ، میخواستم بگویم که خیلی میترسم .

که میترسم فقط از من همین تن عریان را دوست بداری ...

که با همین سینه ها و عیش و لذت معنی ام کنی ....

که تا میگویند زن ، یادت به ...بیفتد .

حیف.

....وقت نشد

...

اول سکس بعد حرف .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 22:59  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

آخرين برگ عشق عاشقان

آخرين برگ عشق عاشقان

ناگهان صداي زنگ تلفن به گوش رسيد و صداي مادر که ميگفت.من ميدانم شما قصد مزاحمت نداريد . ولي من اجازه ندارم اين کار را بکنم و سر انجام مادر در مقابل آن شخص تسليم شد و گفت به خاطر اينکه قول داديد که ديگر سارا  را فراموش کنيد فقط همين يک بار را به شما اجازه ميدهم که حرفهاي آخرتان را به هم بزنيد ولي اگر پدرش بفهمد خون به پا ميکند .هنگامي که مادر وارد اتاق شد مشاهده کرد که سارا با دستان لرزان خويش آرام بر زمين چنگ ميزند . گويي در لحظه هاي آخر مي خواست  روح را در تن خويش حفظ کند  و مادر با ديدن دختر نيمه جانش در وسط اتاق و رگه خوني که از گوشه لبان او سرازير شده بود جيغي کشيد و گوشي از دستش افتاد  و صداي مردي به گوش رسيد که ميگفت : سارا من رو ببخش

 مادر دخترش را در آغوش کشيد گويي سارا  در آغوش مادر ديگر نمي خواست دست به سوي ليوان آب دراز کند بر روي زمين چنگ بزند و فرياد کند زيرا آن همه بي قراري به آرامشي لذت بخش تبديل شده بود هنگامي که سارا  را به بيمارستان رساندند او در حالت کما بود روزها سپري شد وهيچ پيشرفتي در حال سارا ديده نميشد و مادر نيز هر روز طراوت و شادابي اش را ازدست مي داد  و پدر سعي ميکرد خشم از کار سارا و رنج از دست دادن فرزند را پنهان کند.

 مادر ورق کاغذي به دست پدر داد و گفت اين را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن آن متوجه شد که سارا و پوريا با هم قرار گذاشتند خود کشي کنند براي همين با منزل پوريا تماس گرفت ولي هيچکس جواب نداد با اين فکر که شايد براي پوريا اتفاقي افتاده باشد تصميم گرفت سری به آنجا بزند هر چه زنگ زد کسي جواب نداد زن همسايه با ديدن آقاي يگانه گفت . سلام آقاي يگانه ديروز آقا پوريا و دوستانش اينجا رو تخليه کردند .پدر متوجه شد تنها دخترش در سراب مرگ به سر ميبرد و پوريا به او بي وفايي کرده و حالش خوب است. پدر توان حرکت را از دست داده بود و با گرفتن ديوار تعادل خود را حفظ ميکرد نميدانست چه بايد بکند 

سارا در چند قدمي مرگ قرار داشت و حال پوريا ....

آقاي يگانه مرتب خدا را صدا ميزد و ميگفت من اشتباه کردم. خدايا سارا  را به من باز گردان. فکر انتقام مدام او را عذاب مي داد ولي هر دم صداي سارا همچون ندايي در گوشش طنين انداز بود ميگفت پدر من پوريا را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر آسيبي به او برسد من خواهم مرد.

 دکتر به سمت مادر که قران کوچکي در دست خود نگه داشته بود و قرائت ميکرد و پدر که سرش را در ميان دستانش گرفته بود نزديک شد و گفت متاسفم خانم و آقا ما هر کاري که ميتوانستيم کرديم.

مادر در کنار جسد بي جان سارا با صداي لرزان گفت سارا جان دختر خوشگلم . ولي هيچ جوابي از او نشنيد  دست سارا را در دستان خود گرفت و بوسيد ولي همچنان سرد سرد بود. مادر به پدر سارا نگاهي کرد و او را در ميان چهار چوب در يافت که آرام اشک مي ريخت گوئي جرآت نزديک شدن به صحنه اي که در مقابلش بود را نداشت و به او گفت بيا چرا ميترسي دسته گل توست بيا که امروز تو دو نفر را با غرور و خودخواهي ات کشتي. سر انجام  روز بعد خاک پيکر نحيف سارا را به آغوش کشيد و دخترک زيبا را از ديد همه پنهان کرد . همه سعي داشتند براي سارا طلب مغفرت و آمرزش کنند و برايش ميگريستند جز مادر که مي خنديد و مي گفت چرا گريه ميکنيد . سارا عروس شده شگون ندارد ، بخنديد. و با اين گفتار داغ اطرافيان را بيشتر ميکرد پدر متعصب که خود را مقصر اصلي ميدانست در کنار سراي ابدي سارا نشسته بود و بي آنکه اشک بريزد به خاکي که او را از فرزندش جدا کرد زير لب آرام لعنت مي فرستاد . پدر به دليل شوک عصبي وارد به مادر و حالت غير طبيعي اش مدتي او را در بيمارستان رواني بستري کرد تا حالش بهبود يابد و خود نيز تنهايي اش را با سر گرم کردن با وسايل اتاق سارا سپري ميکرد و شب ها نيز روي رختخواب سارا چمهايش را مي بست گويي فضاي اتاق هنوز مملو از بوي دخترش سارا بود و گهگاهي نيز از پنجره به بيرون نگاه ميکرد گويي منتظر کسي بود.

بالاخره پس از مدتي کسي را که به انتظار آمدنش نشسته بود آمد. پوريا با ديدن پارچه هاي سياهي که خانه سارا را تزيين کرده بود زانو زد و اشک ريخت و گفت من بي فکر منتظر بودم که با من تماس بگيري و بگويي که تو هم ميترسي ولي هر چه قدر منتظر شدم تماس نگرفتي و هنگامي که با منزلتان تماس گرفتم خيلي دير شده بود و وقتي مادرت فرياد کشيد فهميدم که ما چقدر بچه گانه تصميم گرفتيم و سر را به حالت سجده خم کرد و گريه کنان گفت سارا تقصير من بود که تو رفتي و من ماندم .من رو ببخش...هنگامي که پوريا متوجه حظور کسي در کنارش شد سر را از زمين بر داشت و پدر سارا را ديد که با چشماني گود رفته و قرمز و با داشتن چاقويي در دست به او نگاه ميکند. قصد داشت فرار کند گويي پاهايش سست و بي حرکت و لبانش به هم قفل شده وچيزي نميتواند بگويد او متوجه چهره خسته پدر سارا شد و چشمهاي نافذ رنگينش ديگر برق گذشته را نداشت موهاي سياهي که سارا هميشه از زيبايي آنها سخن ميگفت به سپيدي گراييده بود. پدر سارا که نميدانست بايد خشمش را به پوريا نشان دهدو يا به عشق دخترش احترام بگذارد به لحظه انتقام که فرا رسيده بود فکر ميکرد و او بي توجه به ترس درون چشمان پوريا قصد داشت کاري که در اين مدت مي خواست انجام بدهد عملي کند که باز همان ندا به گوشش رسيد و حس کرد سارا در مقابلش حظور دارد نه پوريا.چاقو از دستش بر روي زمين افتاد لحظه اي سکوت بين آن دو رد و بدل شد و پدر دست در جيبش کرد و يک کاغذ به پوريا نشان داد و گفت بيا اين مال توست ميدانستم که يک روز مي آيي و تو با ماه ها تاخير بالاخره آمدي و با دستان لرزان خويش کاغذ را به سمت او گرفت و گفت من از سارا خواستم بين من و تو يکي را انتخاب کند ولي او گفته بود من هر دو شما را دوست دارم و تنها مرگ ميتواند مرا از شما دور  کند و پوريا کاغذ راگرفت که در آن نوشته بود .

"** ما دو پرنده کوچک عاشق هستيم که خود را از ديد صيادان بي رحم حفظ کرديم و آنگاه که خواستيم از شاخه هاي عشق و محبت لانه اي براي خويش بسازيم عقابهايي به سوي ما آمدند و از ترس اينکه يکي از ما را شکار کنند و ديگري به درد هجران فراق مبتلا شود ترجيح داديم هر دو خود را به باتلاقي برسانيم و در آن غرق شويم تا به دست صيادان نيفتيم چون با هم مردنمان براي ما زيباست **"

پوريا کاغذ را به قلب خود نزديک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد وبه پدر سارا هنگامي که از او دور مي شد نگاهي انداخت گويي کمرش خم و گامهايش بي رمق شده بود و بعد نگاهي به پنجره اتاق سارا انداخت .همان پنجره اي که باعث آشنايي آن دو شده بود و روزهايي را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن مي گفتند و لحظاتي را که پوريا به انتظار ديدن سارا بي قراري مي کرد تا پنجره مقابل را باز کند و دستي تکان دهد و او نيز با لبخندي از شوق از او استقبال مي کرد و پوريا آرام آرام اشک مي ريخت و از آنجا دور مي شد و پدر و مادر سارا را در غم از دست دادن دختر دلبندشان تنها می گذاشت.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 1:41  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

عشقولانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 1:13  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

از دست این جوونا.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 15:56  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

دوستان من زود دل نبنديد

بدون شرح!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 2:22  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

يك داستان واقعي و غم انگيز اما آموزنده(+18)

پيشنهاد مي كنم اگر وقت دارين حتما بخونين:

با فريد تازه دوست شده بودم. اون سال دومي بود ولي از اونجايي كه درس رياضيش با ما يك روز افتاده بود ، اين درس رو برداشته بود. دوستي اون با نگار كه يكي از خوش هيكل ترين و با كلاس ترين دختر هاي رشت بود چشم همه پسر ها رو در آورده بود. همه فكر ميكردن حتما فريد خيلي - - ليسي ميكنه كه نگار فقط با اون دوسته. در صورتي كه من كه كم و بيش در جريان دوستي اونها بودم مي دونستم اينجوري نيست.
فريد جزء معدود بچه هاي تهران بود كه توي رشت دانشجو بودند. توي تهران حوالي پارك ساعي مينشستند. مادرش به عنوان يك آلماني پزشك معتمد سفارت آلمان بود و پدرش يك شركت حمل و نقل معروف رو اداره ميكرد. ولي در مجموع با اينكه پدر و مادرش هر دو كارمند بودند وضع مال متوسطي داشتند. فريد اصلا دختر ها رو داخل آدم حساب نمي كرد. ولي تا دلت بخواد خوشگل بود. براي همين هم همه برايش سر و دست ميشكوندند
نگار بر عكس ، دختر يكي از بنكدارهاي معتبر چاي در رشت بود. ويلاي آنها در دهكده ساحلي چشم هر بيننده اي رو خيره ميكرد. پدرش علاوه بر تجارت ، كارخانه چاي هم داشت. نگار دختر سوم از ميان چهار دختر پدرش بود. دوتا از دختر ها شوهر كرده بودند و آخري كلاس اول دبيرستان بود. خود نگار هم دانشجوي زبان فرانسه دانشگاه آزاد بود. خانواده نگار اصل و نسب دار بود و به همين دليل نگار با محدوديت شديد پدرش مواجه بود.
با راهنمايي بچه ها مدتي بود يك آپارتمان كوچك را در محله منظريه اجاره كرده بودم. پدرم شديداً تاكيد داشت كه با كسي هم خانه نشوم و آپارتمان را هم خودش برايم اجاره كرد. بزرگترين ملاكش ظاهراً اين بود كه نتوانم كسي را بدون ديده شدن به خانه بياورم. ولي چون آپارتمان خوشگلي بود من زياد سختگيري نكردم. فريد در يكي از كوچه هاي خيابان فلسطين با دو نفر ديگر چيزي شبيه خرپشته يك خانه قديمي را اجاره كرده بود.
آشنايي من با نگار درست چند روز بعد از آشناييم با فريد شروع شد. بيست سالگي موسم دوستي هاي سريع و اغلب ناپايدار است. فريد بلافاصله بعد از آشنايي اوليه مشكل خودش رو مطرح كرد.
- ميشه تو خونه تو كسي رو آورد ؟ ...

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 23:43  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

دوستت دارم به20 زبان دنیا

 (01) English : I Love You

02) Persian : Tora doost daram

 03) Italian : Ti amo

 04) German : Ich liebe Dich

 05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

 08) Spanish : Te quiero

 09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

 10) Arabic : Ana Behibak

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

 13) Yugoslavian : Ya te volim

 14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^u anh

18) Ukrainian : Ja tebe koKHAju

19) Tunisian : Ha eh bak

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 0:13  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

شعر

یاد من باش:

رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم
همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 23:57  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  | 

داستانی از عشق

  • روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
    خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد......

ادامه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 23:47  توسط مهرداد(چلسی*رضا صادقی*ابرو گوندش)  |